پارسیسم

جهانی‌شدن و امپریالیسم فرهنگی از منظر نظریه انتقادی

جهانی‌شدن و امپریالیسم فرهنگی از منظر نظریه انتقادی

یعقوب نعمتی وروجنی*

 

 

 


در طی سه دهه اخیر، صنعت فرهنگ‌ها، بیش از پیش قدرتمندتر و برجسته‌تر شده‌اند. یکی از ویژگی‌های بارز صنعت فرهنگ‌های مذکور این است که بخش اعظم آن‌ها در شمار معدودی از کشورهای جهان به ویژه کشورهایی همانند آمریکا، انگلیس، آلمان و فرانسه تولید می‌شوند. یکی از محورهای اصلی مباحث جهانی‌شدن که در تداوم اندیشه‌های آدورنو[1] و هورکهایمر[2] قرار می‌گیرد، این است که امروزه تولید فرهنگی به «امپریالیسم فرهنگی»[3] انجامیده است.هم اینک به نظر می‌رسد که این باور نادرست که جهانی‌شدن فرهنگ به شناخت جهانی بیشتر منجر می‌شود، به طور گسترده‌ای پذیرفته شده است. از سوی دیگر ادعا می‌شود که این فرایند مردم را از تفاوت‌ها آگاه ساخته، اختلاط فرهنگی غنی را موجب گردیده و حتی می‌تواند احتمال بدفهمی و منازعات فرهنگی را نیز کاهش دهد. حتی عده‌ای ممکن است استدلال کنند که طی این فرایند فرهنگ جهانی نوینی ظهور می‌یابد. از سوی دیگر گفته می‌شود که این امر می‌تواند به افول رویه‌ها و ارزش‌های فرهنگی خاصی بیانجامد ولی نباید ضرورتا آن را مورد نکوهش قرار داد. علاوه بر این، کسانی که از نظریه نوسازی داد سخن سر می‌دهند، ممکن است از این رهگذر استدلال نمایند که افول سنت و اشاعه جهانی‌شدن فرهنگی به سردمداری غرب، فراگیر شدن فردگرایی، آزادی، دموکراسی و رفاه بیشتر را به دنبال خود می‌آورد. شماری از تحلیل‌گران نیز به همین منوال اصرار دارند که این فرایند نوعی تحمیل از سوی غرب نیست؛ بلکه ساکنان کشورهای کمترتوسعه‌یافته، غرب را به عنوان یک آرمان‌شهر می‌بینند و به دنبال حفظ آداب و ارزش‌های فرهنگی خود نیستند. افزون بر این، اغلب استدلال می‌شود که فاصله‌گیری از سنت‌های خاص به واسطه جهانی‌شدن- با دوری از احساس تعلق و تعهد شدید به اشکال خاص زندگی و اعتقادات- شاید به خودی خود پدیده مثبتی نیز باشد. به عبارت دیگر، تعلق خاطر کمتر افراد به بعضی باورها می‌تواند به معنای کاهش احتمال منازعه و احساسات کینه‌توزانه قلمداد گردد.



موضوع مطلب : مدیریت جهانی
نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390 توسط رسول حسن زاده | لينک ثابت |
جهانی‌شدن و امپریالیسم فرهنگی از منظر نظریه انتقادی
 
جهانی‌شدن و امپریالیسم فرهنگی از منظر نظریه انتقادی
یعقوب نعمتی وروجنی*

 

 

 


در طی سه دهه اخیر، صنعت فرهنگ‌ها، بیش از پیش قدرتمندتر و برجسته‌تر شده‌اند. یکی از ویژگی‌های بارز صنعت فرهنگ‌های مذکور این است که بخش اعظم آن‌ها در شمار معدودی از کشورهای جهان به ویژه کشورهایی همانند آمریکا، انگلیس، آلمان و فرانسه تولید می‌شوند. یکی از محورهای اصلی مباحث جهانی‌شدن که در تداوم اندیشه‌های آدورنو[1] و هورکهایمر[2] قرار می‌گیرد، این است که امروزه تولید فرهنگی به «امپریالیسم فرهنگی»[3] انجامیده است.هم اینک به نظر می‌رسد که این باور نادرست که جهانی‌شدن فرهنگ به شناخت جهانی بیشتر منجر می‌شود، به طور گسترده‌ای پذیرفته شده است. از سوی دیگر ادعا می‌شود که این فرایند مردم را از تفاوت‌ها آگاه ساخته، اختلاط فرهنگی غنی را موجب گردیده و حتی می‌تواند احتمال بدفهمی و منازعات فرهنگی را نیز کاهش دهد. حتی عده‌ای ممکن است استدلال کنند که طی این فرایند فرهنگ جهانی نوینی ظهور می‌یابد. از سوی دیگر گفته می‌شود که این امر می‌تواند به افول رویه‌ها و ارزش‌های فرهنگی خاصی بیانجامد ولی نباید ضرورتا آن را مورد نکوهش قرار داد. علاوه بر این، کسانی که از نظریه نوسازی داد سخن سر می‌دهند، ممکن است از این رهگذر استدلال نمایند که افول سنت و اشاعه جهانی‌شدن فرهنگی به سردمداری غرب، فراگیر شدن فردگرایی، آزادی، دموکراسی و رفاه بیشتر را به دنبال خود می‌آورد. شماری از تحلیل‌گران نیز به همین منوال اصرار دارند که این فرایند نوعی تحمیل از سوی غرب نیست؛ بلکه ساکنان کشورهای کمترتوسعه‌یافته، غرب را به عنوان یک آرمان‌شهر می‌بینند و به دنبال حفظ آداب و ارزش‌های فرهنگی خود نیستند. افزون بر این، اغلب استدلال می‌شود که فاصله‌گیری از سنت‌های خاص به واسطه جهانی‌شدن- با دوری از احساس تعلق و تعهد شدید به اشکال خاص زندگی و اعتقادات- شاید به خودی خود پدیده مثبتی نیز باشد. به عبارت دیگر، تعلق خاطر کمتر افراد به بعضی باورها می‌تواند به معنای کاهش احتمال منازعه و احساسات کینه‌توزانه قلمداد گردد.


موضوع مطلب : مدیریت جهانی
نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1390 توسط رسول حسن زاده | لينک ثابت |
آخرین نوشته ها
»»
»»
»»
Theme Design By : Parsism